مازوخیسم
منو می بوسی و تلقین چشمات
برام از سادگی مرگ میگه
من از چشم تو فهمیدم که پاییز
چه حرفایی تو گوش برگ میگه
کدوم قاتل با شعر و بوسه میاد
که قربانیش انقد چشم به را(ه)شه
به قدری میکشه آدم رو هربار
که جونی واسه بار بعد باشه؟
تو پاییزی ولی بی مهر می آی
که من مبهوت رنگ زرد باشم
مازوخیسمی ترین رویام میشی
که من دیوونه ی این درد باشم
داره دل گرمی دنیام میشه
همین شعله که از تو مونده با من
نوازش اونقد از دستات دوره
که دلتنگم برای زخم خوردن