کلمه‌ها مهسان احمدپور

شعر و ترجمه مهسان احمدپور

شعرها و نوشته‌هایی که سال‌ها توی کانالم گذاشتم، و ترجمه‌ی شعرهای وارسان شایر و چند شاعر دیگه که دوستشون داشتم.

ترجمه‌ی شعرهای وارسان شایر

وارسان شایر شاعر بریتانیایی‌سومالیاییه. این‌ها برگردان‌های فارسی من از چند شعر کوتاه اونه.

خوش آمدی به خانه

هر آن لب که تا کنونَش بوسیده ای
هر آن تن که رخت بر کنده ای ،
و بَسارده ای
مشقِ مهیا شدنت برای من بوده است و بس

من از چشیدن طعمِ آنان که پیش از من آمده اند
در حافظه ی دهانت
غمگین نمی شوم‌

آنها دالانی بوده اند طویل،
دری بوده اند  نیمه گشوده
و چمدانی همچنان روی ریل مانده،

طولانی بود سفر ؟
آیا به درازا کشید یافتنم؟
الحال که  اینجایی !
خوش آمدی به خانه.

شعر از وارسان شایر (Warsan Shire) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

اتاق‌های قفل‌شده

مادر می گوید
درون هرزنی اتاق های قفل شده ای هست،
آشپزخانه های لذت،
اتاق خواب های اندوه
و حمام های بی علاقگی.
مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،
گاهی وقت ها با چکش!

شعر از وارسان شایر (Warsan Shire) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

جنگ را با خود آورده‌ام

نگاه کن؛ جنگی جنگِ دیگر می زاید
جنگی از میان پاهای جنگِ دیگر بیرون می‌خزد
از آوار جنگی ، دیگری برمی خیزد
ماری سر ِخود را می‌بلعد

چه کار کنم ؟ فکر میکنم ناخواسته جنگ را با خود کشانده ام،
دوده هایش لابه لای موهایم
زیر ناخن هایم
کنار من می نشیند، سریال موردعلاقه ام را می‌بیند
در میانه ی تماس ها آه می کشد
روی تخت بین من و معشوقم میخوابد
پشت من در حمام می ایستد؛ پشتم را کف می مالد
شب قرص در دهانم می‌گذارد
و دست های آبی اش را در روشویی به صورتم می کشد.

دندانپزشک از دیدنِ کرمچاله ی دهانم جا خورد،
به گمانم جنگ را در آن ژرفا دیده؛

چه باید کنم؟ دلم مشتاقِ هم آغوشی ست
اما گیسوانم بوی جنگ می‌دهند و گریز و دویدن

شعر از وارسان شایر (Warsan Shire) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

شعرهای من

کشتی نوح

به ناشناس ترین شیوه ی ممکن
رد میشویم از شلوغ ترین پیاده روی شهر
چشم هایمان اما
شبیه دو آشنای قدیمی
برای رسیدن به هم جمعیت را کنار میزنند
ما با هم نسبتی عجیب داریم
شاید بودن از نوادگان زن و مردی
که قرن ها پیش
یک گوشه ی کشتی نوح
وقتی باران چشم های دنیا را گرفته بود
هم دیگر را بوسیده باشند ..

شعر از مهسان احمدپور ·

باران نمی‌گیرد

من و تو به اشتباه افتاده بودیم
از بس تمام جدول های دنیا "من و تو" را در یک دوحرفیِ همیشگی خلاصه کرده بودند

ما با هر نگاه
هر ترانه
با پرسه زدن هامان زیر باران های پاییزی
به هم نزدیک تر می شدیم
و همیشه در یک قدمی اتفاق فوق العاده ای بودیم
که هیچ وقت قرار نبود بیافتد!

باور کن تقصیر هیچ کس نیست
گاهی وقت ها آسمان ابری میشود
مردم چتر برمی دارند
اما باران نمی گیرد !

شعر از مهسان احمدپور ·

زخم رودخانه

باور کن زیبایی هم میتواند
سرنوشت غم انگیزی باشد
گل ها خوب می شناسند
اندوه شکسته شدن را
با دست های کسی که
مست عطر تن توست
گاهی در امتداد نگاه زنان زیبا
به زخم های نامرئى ميرسی
به جراحت رودخانه ای آرام
که هزار قایق
به هنگام پیش رفتن
سینه اش را شکافته باشند.

شعر از مهسان احمدپور ·

دنیا می‌ایستد

به چشم های من نگاه میکنی
و تمامِ دنيا مى ايستد،
-تمامِ دنيا به جز باران مى ايستد-

آن شكارچی که میرود دنبال آهویی، يك لحظه می ماند میانه ی راه
راننده ی خسته ی اتوبوسی سرپیچ میپرد از خواب!
زورگیری چاقویش را در جیبِ كت قبلی اش جا میگذارد..
ثانیه شماری زندانی محکوم به اعدامی با بخشیدن زنی متوقف ميشود
و دل مادری برای طپیدن قلب دخترش در سینه ی دیگری رضایت میدهد
کمی آن طرف تر، زنی جلوی آینه به زیبایی چشم های خودش ایمان می آورد
پسرکی که از جلوی ساختمان نیمه کاره ای رد میشود، دو قدم جلو میافتد از افتادنِ آجر،
-آن لحظه چقدر غلط های دنیا گرفته میشود!- کارمند خسته ای بعدِ مدت ها به دلش میافتد از تلفن اداره شماره ی مادرش را بگیرد
و عشق پشتِ پنجره ی یخ زده ی غرور یک لحظه دست های زخمی اش را نشان میدهد.. به چشم هایم نگاه میکنی و کنار ساحل کسی صدای کمک میشنود
و مدیر کارخانه ای در احوالپرسی از نگهبان حواس پرتش شک میکند به لحن غمگین "مشکلی نیست"

ما به چشم های هم نگاه می کنیم..
انگار اين لحظه، این نگاه همه ی مأموریت ماست در جهان
تمامِ کاریست که از دست های ما دوتا برای دنیا بر می آید.. !

شعر از مهسان احمدپور ·

در خواب‌ها

همیشه در خواب ها می دانم
هم قدم با تو
چقدر راه برای رفتن هست
چه جاهایی برای دیدن
و نفس کشیدن در هوایی که عطر تو را دارد
اتفاقیست که دوست دارم طولانی تر باشد
درخواب هایم هوشیارم از چرخش زمین
و میدانم
ماه در آسمان دو نفر که به چشمهای هم خیره اند
و موضوع بهتری برای حرف زدن ندارند
با چه سرعتی حرکت می کند!
بعضی لحظه ها اما انگار برای جا شدن در خاطرات آدم زیادی بزرگند

هر روز صبح شبیه کسی که تمام شب را به مستی گذرانده
با ناباوری در اتاقی که حجم تنهایی اش را نمیشناسم
و روی دیوارهایش پر است از فهرست بایدهایی که نمیدانم به چه کار می آیند
گوشه ای از دنیا که نمیدانم کجای زندگی هستم
بی آنکه فرصتی باشد آفتاب به پهنای صورتم دست بکشد
بیدار میشوم
و حقیقت صبحانه ایست
که بعضی روزها میان شتاب و ترس جاماندن از اتوبوس
خوردنش را فراموش میکنم

شعر از مهسان احمدپور ·

خندیدی

خندیدی که خوبی..
باید با چشم های بسته می خندیدی
چون در مردمک چشم هات
هزار زن سیاه پوش
گریه می کنند.
باید با لب های بسته می خندیدی
چون زنی
از سقف دهانت حلق آویز است
باید نفس نمی کشیدی و می خندیدی
چون سنگینی نفس هات
دلگیر تر از غروب شهری است
که پشت هر پنجره اش مردی سیگار دود می کند

شعر از مهسان احمدپور ·

آینه‌ها

از آدم ها فرار می کنی، از آفتاب
دوست داری مشکی موهایت را پنهان کنی
گونه هایت را وقتی از خجالت سرخ می شوند

مهربانی ات را پشت بی تفاوتی های ناشیانه پیدا میکنم
سادگی ات را پشت حرفهایی که از جنس تو نیستند

برایت عجیب است چیزهایی که در تو دوست دارم
برایم عجیب است چیزهایی که درخودت دوست نداری

باید بین تو و تمام آینه ها بایستم
تصویری که میتوانی در این چشمها ببینی
ساده در آینه پیدا نخواهی کرد
شاید شب زن گوشه گیری باشد شبیه تو
که همیشه از سوراخ های چادرش خجالت می کشد!

شعر از مهسان احمدپور ·

اسمی دیگر

نمی گویم بی تو حالِ "بـــــــَــد"ی دارم,,, نامِ دیگـــــــری می خواهد حالِ من وقتی تو نیســــــتی
آنچنان که به آسمانِ بی خورشید می گویند "شــــــــب",, !

شعر از مهسان احمدپور ·

خیالت

خیالت را دوست دارم
خیلے دوست دارم
امّا کافی نبوده هیچ وقت ,,
خیالِ چیزهایی که می توانند باشند !

شعر از مهسان احمدپور ·

قاصدک

تقدير بادِ بى رحمى ست
ولى
قاصدكِ لبخندهاى من
از سمتِ لب هاى تو فوت شده بود..!

شعر از مهسان احمدپور ·

تقصیر باران

انکار کردمت و کاسه کوزه های غم
این بار هم بر سر باران خراب شد ☔

شعر از مهسان احمدپور ·

«تو هم»

اینگونه " تو هَم " مرا دوست نداشته باش
همیشه اول منم که دوستت دارم!

چقدر به گریه میافتند ابر ها
از این که شکوفه ها هيچ بار
بی باران
به آسمان لبخند نمی زنند!

شعر از مهسان احمدپور ·

انقلاب اقتصادی

بعدِ رفتنت
انگار
انقلابی اقتصادی در باورم برپاشد
ارزان شد
قیمتِ تمام حرف هاى عاشقانه

شعر از مهسان احمدپور ·

من شبم

من شبم.
تو به ماه نگاه می کنی
و ستاره ها
هر وقت می گویی
" زیبایی "

شعر از مهسان احمدپور ·

فضانورد

شب فضانوردی از لذت تماشای زمین میگوید
از آبی ملایم و دل انگیزش
وقتی از ماه به آن نگاه میکنی

صبح مجری اخبار از ادامه ی جنگ میگوید
از مرز های پر از تاریکی..
تاریکی های بی مرز..
از سرخی خونی که از دست های زمین شسته نخواهد شد

و من تمام روز
کاری ندارم جز کناره گرفتن
از هر راهی که ممکن است مرا به تو نزدیک تر کند!

شعر از مهسان احمدپور ·

قدیس

عاقبت یک روز قدیس می شوی شاعر
از لب هایی که هزار بوسه برایت آورده است
جز شعری تازه بر نمیداری

شعر از مهسان احمدپور ·

داوودی

میدانم که تا آخر نخوانده ای
شعری را که روی میزت گذاشته بودم!
همان که تمام آنچه بود که در دلم داشتم
شعر ترین ترکیبی بود که احساس من میساخت
با اینکه بهترین شاعر جهان نبودم

برای تویی که کتابخانه ات پر بود از کتابهای شعر
گوش هایت پر بود از دل فریب ترین حرف های عاشقانه
هیچوقت شاعرانه های کم جان من حرفی برای گفتن نداشتند

تا به منظره ای خیره شدی
شال آبی سر کردم و روبروی نگاهت منتظر شدم
اما کمی بعدتر موجهای روی شانه ام آرام نشستند سرجایشان
پیش چشم هایی که به شکوه دریا عادت کرده بودند
من زیباترین نقشی نبودم که دست های باد میزد

و هیچ وقت صدای آواز دخترکی در چند قدمیت
بهانه خوبی نبود برای برگشتن
وقتی ماندگارترین ترانه های جهان را از برداشتی!

راستی که من همیشه شبیه یک گلدان کوچک داوودی
بین شاخه های بلند و رنگارنگ گلهای دیگر
در نگاه دنیادیده ی تو از قلم میافتم
و سخت میشود باور کنی
میتواند زیباترین شاهکار هنری جهان باشد
دخترکی با یک سادگی غم انگیز
که گوشه ای از منظره ی تمام عکس هایت پیدایش میکنی
و فقط برای چشم های تو لبخند میزند

شعر از مهسان احمدپور ·

سیگار

ترک شدم
ساده
مثل سیگار
و بعد از من نفسی عمیق کشید در شهر پر از دود
راه نفس هایش را گرفته بودم!

شعر از مهسان احمدپور ·

عادت

زیاددیده ام
پیانیست های شهررا
پشت فرمان ماشین
که عادت نواختن از سر انگشتانشان نیفتاده
و تایپ بی اراده منشی های اداره را
روی میله های اتوبوس
راستی
توبا عادت نوازش گونه های من چه می کنی؟

شعر از مهسان احمدپور ·

غروب

همین غروب
غم انگیزترین اتفاق جهان است
وقتی روز
ته مانده هایش را
جمع می کند از پشت کوه ها
و فکر می کند
آسمان پیراهن ستاره دوزش را بیشتر دوست دارد.

شعر از مهسان احمدپور ·

مُسکن

لعنت !
چراغ ها را خاموش کن،
ندیدن آخرین  مُسکنِ مانده است
که افاقه  میکند.

این بار هم،
به تو فکر  کرده بودم ،
خلسه وار،
از حمام بیرون آمدم،
دست هام وصله دارِ خون بود
و زخم های بی خاطره

به تو فکر می کنم
و سال ها بعد
زخم های زیادی
روی تنم هست،
زخم هایی که بعدها می بینم
زخم هایی که بعدها درد می گیرند.

شعر از مهسان احمدپور ·

زن بودن

زن بودن
مرا زنده نگه داشته است
زهدان کوچکی
در قفسه ی سینه ام
خون را دوباره می ریزد به رگ هام.

شعر از مهسان احمدپور ·

نیمه‌ی خالی

به لبریزیِ تو کسی،
قطره قطره می چکد هرشب
و غبطه میخورد به نیمه ی خالیِ لیوان ها.

از این قصه غم انگیز تر؟

شعر از مهسان احمدپور ·

ماهیان تبعیدی

ما به نفرینِ زنده ماندن دچار
ماهیانِ تبعید شده بودیم به خشکی
با شکنجه گاهی که در سینه ،
با هر نفسی که درد ،
و  باران  عجیب بوی خانه می داد

شعر از مهسان احمدپور ·

مازوخیسم

منو می بوسی و تلقین چشمات
برام از سادگی مرگ میگه
من از چشم تو فهمیدم که پاییز
چه حرفایی تو گوش برگ میگه

کدوم قاتل با شعر و بوسه میاد
که قربانیش انقد چشم به را(ه)شه
به قدری میکشه آدم رو هربار
که جونی واسه بار بعد باشه؟

تو پاییزی ولی بی مهر می آی
که من مبهوت رنگ زرد باشم
مازوخیسمی ترین رویام میشی
که من دیوونه ی این درد باشم

داره دل گرمی دنیام میشه
همین شعله که از تو مونده با من
نوازش اونقد از دستات دوره
که دلتنگم برای زخم خوردن

شعر از مهسان احمدپور ·

آخرین برگ

گفتم حق داری بری ولی آسون نه،
پاییز تقدیرِ برگ هاس
برگ های کوچیک برای نیافتادن،
برای دووم آوردن،
برای روبرو شدن با زمستونِ بی رحم،
آرزو نمی کنن هیچ وقت.
چیزی که هر برگی تهِ تهِ دلش میخواد اینه که
آخرین برگ  باشه.
آخرین برگی که جدا کردنش از دست های لرزونِ درخت
پاییز  رو چند دقیقه بیشتر معطل نگه میداره
و بیزارش میکنه از واژه ی "باید"

شعر از مهسان احمدپور ·

نوسفراتو

با بی رنگ ترین صورتِ تب کرده میرسم
یک قطره می شوم
یک بوسه
می نشینم ‌به پیشانیت
مرا پاک می کند از پوستت
که نترس خواب دیدی

نترس
خواب ِ تو ایم ما
تو بیداریِ مایی
به تو است شب یا روز
به تو است خواب یا بیداری

کم سو ستارگانیم
دل خوش به امتدادِ سایه
به تو است
ما را به شب عیار بگیری
یا کناره ی خورشید

از من به تو
که خورشید به آبی میگوید خانه
تو به خانه بگو سیاه
به خانه بگو "تو"

به تو است چقدرِ مردن ما
وامم بده کمی
از ضربان سینه ات
از گرماگرمِ نفس هات

نه
نفس نداده ای
که مرده ام
که قطره شده ام
بر خنکای رخ پوش تو
که در تقاطع تاریکیِ به صبح کشیده
بوسه ی شعر رد میشود از لب هات

حالا رد مرا بگیر تا لاشه های زبانه کش ستارگان
تو از سیطره ی آفتاب
هراسِ مرا دیده بودی
اگر پا به پای من می جنگیدی
شب سقوط نمی کرد
سقوط نمی کرد
این نوسفراتوی خسته
از گذار سالیان گریه و عطش
با چشم هایی که چشم هایت را
بوسیدن می دانستند
نه خواندن

نخواندم
نوشته نبود
از این عطش
دلِ مرا حواله کرده بودی
به آبیِ سراب نه سهمی نداریم از آبی ها
سرخی را از لب هات بگیریم یا از خون ؟
-از مرگ

از مرگ به مرگ
با مرگ تا مرگ

مرگ
هوایی ست که گاهی رقیق می شود
تنهایی
هوایی ست که گاهی رقیق می شود

در قفس ِ خالی این خانه
با پنجره ای که پریده است
روا نیست
اندازه ی نمردنمان
نفس بماند
بارقه ی نخستین صبح را بگو
که بیاید
که بمیراند مرا

شعر از مهسان احمدپور ·

سایه

سایه ی تو بودم
حالا تاریکی ام

شعر از مهسان احمدپور ·

شال‌گردن

دارم خفه میشوم
و زیبایی به غلظتِ اندوه می  افزاید
وای از کبوترهای روی سیم خار دار
وای از شال گردنت
وقتی می خواهی بروی!

شعر از مهسان احمدپور ·

برکه

شب زیباستِ پشتِ پنجره ی روشنی تو
پا تر نکنی به این برکه
گرته ی  گسیخته از بوسه را
تا پولک زنده ی چشمی
یله نروی
باختی!

شعر از مهسان احمدپور ·

آدم‌برفی

لطف کن توی این بگیر و ببند
دست های منم بگیر و ببر
من به شک هام عجیب معتقدم
این دو تا باورم بگیر و ببر

نه کسی که براش جون بدم ُ
نه نگاهی که زنده شم به هواش
من یه آدم برفیِ لگد خورده م
خودت آتیش بیارِ معرکه باش

شعر از مهسان احمدپور ·

پرنده‌ی زمین‌گیر

ببین از نخوتِ عشق
چه رعشه ای به اندامِ مرگ است
و چه هراسی به جانِ زمستان
هنگام که کوچ می کند از من

از این  پرنده ی زمین گیر
از این که می شمارد
رسالتِ بالهاش
همین یِک است و تمام
که تو را
گرم تر به آغوش بگیرد

شعر از مهسان احمدپور ·

نوشته‌ها

فصل رها کردن

❤🍁پاییز فصلیه که باید بذاری فقط سبزا بمونن
اونایی که زنده ان هنوز
اونایی که وصلن بهت و باد نمیبردشون
نباید بترسی حتی اگه مطمئنی تهِ این روزا جز ریشه هات هیچی باهات نمیمونه
چون بهار همیشه سروقت میرسه و تازگیشو فقط دستِ اونایی میده که به چیزای کهنه ای که دیگه سهم اونا نیست چنگ نمیزنن

پاییز فصلِ رها کردنه
فصلِ نترسیدنه
نترسیدن از رها کردنِ همه چیزایی که قرار نیست همیشه داشته باشی شون

باور کن درختا هم اولش میلرزن از فکر تغییرایی که میخواد تو لحظه هاشون به وجود بیاد
میترسن بدونِ پیراهن سبز بهاریشون،
بدون شکوفه ها،
قشنگ نباشن.
ولی کم کم میبینن چقدر باشکوهن حتی بدون اون چیزایی که وابسته ان بهش و فک میکنن تمام دار و ندارشونه از دنیا

درختا تو پاییز قشنگن
چون به تغییر و یه زندگی تازه دل میدن
میدونن تا نذارن رفتنیا برن  واسه اومدنیا جا وا نمیشه

تقویم ندارن درختا ، خودشون بهتر از هرکسی میدونن کی وقت رها کردنه،
وقتی که وقتشه پاییزی باش تو هم ، چیزی ازت کم نمیشه که به قشنگیات اضافه نکنه ❤🍁

نوشته‌ی مهسان احمدپور ·

تنهایی

کوه نوردا بالا میرن از کوه ، که تنهایی رو ریز ببینن از بالا
دوچرخه سوارا رکاب میزنن که تنهایی رو پشت سر بذارن
آدما میرن با دوستا مشغول خوش و بش میشن ،  آواز میخونن و ساز میزنن که  صدای تنهایی ساکت شه
تو جاده ی شمال از تنهایی سبقت میگیرن،
تو بوکس به صورت تنهایی مشت میزنن،
تو کتاب وفیلم و آهنگ گم میشن که تنهایی پیداشون نکنه

نشستی تو خونه روزِ جمعه ای وهمینجور تو چشم تنهایی زل زدی و انتظار داری لهت نکنه؟!

نوشته‌ی مهسان احمدپور ·

زیبا کردن

شغلش ؟  شغلش زیبا کردن بود.
نه اینکه آرایشگر باشد و آینه کار و فرتورچی، ماله کشیدن و سرخاب سفیداب نداشت کارش.
از سایه اش کار میگرفت نه دست هاش.
هرچیزی  را که سایه اش فرش میشد برآن ، زیبا میکرد.
هرچیز که گرهی اش بود به آن را زیبا میکرد.
نامش را زیبا میکرد.
ژاکت های چرم قهوه ای را زیبا میکرد.
هر رنگی که میپوشید را زیبا میکرد‌.
در عکس می ایستاد ، آدم های کنارش قشنگ تر از همیشه میشدند. به درخت تکیه میداد ، درخت سبز تر میشد، رنگ ها واضح تر میشدند. دست هایش دور گردنت، آخ با دست هایش دور گردنت لبخند می زدی با هندسه ای بقاعده تر از همیشه.
پرسیدی چطور می شود ها؟
گفته بودم از اسم بیژن بدم می آمد همیشه؟ خیلی قدیم تر بود، قبل از اینکه بیژن الهی بخوانم، بیژن نجدی بخونم، بیژن جلالی بخوانم. الآن مدام دلم میخواهد بگویم بیژن. عجیب خوش آهنگ و گوش نواز نیست این کلمه؟
داشتم میگفتم. من همیشه پنجره ی خانه ام رو به همین خیابان بود، یک خیابان معمولی. ولی او یک روز این خیابان را زیبا کرد ، همان روز که آمد پشت پنجره گفت خوش به حالت که پنجره ای داری رو به این خیابان قشنگ! چه محله ای ! چه درختی !
و من همان روز دیدم که پیچک های خانه ی آن سوی خیابان گیسو انداختند و آجر ها بسامان تر شدند و تک درخت قدیمی خیابان؟ -کجا بود اصلا؟- تمام زیبایی های بهار را تصاحب کرد . چشم انداز آن طرف پنجره یک تابلوی قیمتی از آب در آمد که بی هوا پرده را از رویش کشیده باشند.

نوشته‌ی مهسان احمدپور ·

ترجمه‌های دیگه

نیکیتا گیل، شل سیلوراستاین، کریستوفر پویندکستر، ریچل مک‌کیبنز، نجوا زبیان و چند شاعر دیگه.

باد موافق

زن پرسید چطور مردی هستی تو؟
مرد گفت نمیتوانم خودم را
مرد بخوانم هنوز.
تا نتوانم که عهده دار خودم باشم
تا نتوانم که عهده دار آنی باشم که دوستش میدارم.
تا نتوانم خودم را دوست بدارم عاقبت..
پسر بچه ای هستم با شاخه گلی در یک دست، بادبادکی در دست دیگر، به انتظار باد موافق.

شعر از ناتانائیل وارگاس · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

پوست آبی

زن پوست آبی داشت،
مرد هم.
پس مرد صورتش را پنهان کرد،
همانگونه که زن.
آن دو تمام زندگی شان را به دنبال آبی گشتند،
از کنار هم گذشتند
و هیچ گاه ندانستند.

شعر از شل سیلوراستاین (Shel Silverstein) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

رودخانه

فرزندم
چرا کسی به تو نیاموخته است
نمی توانی آدم ها را به خانه ای بدل کنی

آدمیان همچون رودخانه اند
همیشه در حال تغییر،
همیشه در حال عبور

آنها ناپدید میشوند
با هرچه درونشان گذاشته ای

خانه ی تو را هم اگرچه  قلب تپنده ای هست‌‌‌
اما این قلب
هیچ گاه در قفس سینه ی کس دیگری اسیر نیست
درون سینه ی خودت را نگاه کن!

شعر از نیکیتا گیل (Nikita Gill) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

دریا

و اگر عشق به سانِ آب است
بگذار دریای تو باشم

شعر از اندرو همیلتون · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

دختربچه‌ها

دختربچه ها را هیچ کس نمی ترساند
که پسرک های شیرین زبان
با چشم هایی این چنین زیبا
که بوی سیگار می دهند
و طعم باران
همان دلیل پنهان اند
پشت بالش های خیس از گریه،
شعر های ناتمام
و رویاهای غمگین.

شعر از نیکیتا گیل (Nikita Gill) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

زرد

تو همون حدس ِ اول
رنگ ِ مورد علاقه مو درست گفت.
ولی بین خودمون بمونه، تا وقتی که داد بزنه " زرد " من اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم! وقتی دیدم اونقدر هیجان زده ست و مث ِ بچه ها لبخند میزنه بهش گفتم درست حدس زدی. از اون به بعد دیگه هيچوقت به زرد مثِ قبل نگاه نکردم. حالا دیگه زرد تو همه چیز هست ، یه جورایی میتونم تو اين رنگ زندگی کنم!

شعر از تیاگو کریا · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

اقیانوس

اعتراف میکنم
من واهمه داشتم
نه تنها از عشق،
بلکه از عاشق او شدن
که او رازی اغواکننده بود،
و در اعماق خویش آبستن اسراری بود که بر همگان فهم ناشدنی بود
و من از ناکام ماندن به سانِ کسانِ دیگر واهمه داشتم.

او اقیانوس بود  و من پسرکی که عاشق موج ها  بود ولی از شنا کردن می هراسید.

شعر از کریستوفر پویندکستر (Christopher Poindexter) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

صومعه

و مُحقی تو
که عاشق نشوی بر من
بر این صومعه  از درانِ کوپله دار
بدان طریقتی که حریق
رجحان دارد به تاخت زدنِ کلیدانش

شعر از ریچل مک‌کیبنز (Rachel McKibbens) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·

کوه‌ها

این کوه ها که بر دوششان می کشی

از برای درنوردیده شدن اند جانم.

شعر از نجوا زبیان (Najwa Zebian) · ترجمه‌ی مهسان احمدپور ·