زیبا کردن

شغلش ؟  شغلش زیبا کردن بود.
نه اینکه آرایشگر باشد و آینه کار و فرتورچی، ماله کشیدن و سرخاب سفیداب نداشت کارش.
از سایه اش کار میگرفت نه دست هاش.
هرچیزی  را که سایه اش فرش میشد برآن ، زیبا میکرد.
هرچیز که گرهی اش بود به آن را زیبا میکرد.
نامش را زیبا میکرد.
ژاکت های چرم قهوه ای را زیبا میکرد.
هر رنگی که میپوشید را زیبا میکرد‌.
در عکس می ایستاد ، آدم های کنارش قشنگ تر از همیشه میشدند. به درخت تکیه میداد ، درخت سبز تر میشد، رنگ ها واضح تر میشدند. دست هایش دور گردنت، آخ با دست هایش دور گردنت لبخند می زدی با هندسه ای بقاعده تر از همیشه.
پرسیدی چطور می شود ها؟
گفته بودم از اسم بیژن بدم می آمد همیشه؟ خیلی قدیم تر بود، قبل از اینکه بیژن الهی بخوانم، بیژن نجدی بخونم، بیژن جلالی بخوانم. الآن مدام دلم میخواهد بگویم بیژن. عجیب خوش آهنگ و گوش نواز نیست این کلمه؟
داشتم میگفتم. من همیشه پنجره ی خانه ام رو به همین خیابان بود، یک خیابان معمولی. ولی او یک روز این خیابان را زیبا کرد ، همان روز که آمد پشت پنجره گفت خوش به حالت که پنجره ای داری رو به این خیابان قشنگ! چه محله ای ! چه درختی !
و من همان روز دیدم که پیچک های خانه ی آن سوی خیابان گیسو انداختند و آجر ها بسامان تر شدند و تک درخت قدیمی خیابان؟ -کجا بود اصلا؟- تمام زیبایی های بهار را تصاحب کرد . چشم انداز آن طرف پنجره یک تابلوی قیمتی از آب در آمد که بی هوا پرده را از رویش کشیده باشند.

اولین بار تو کانال تلگرامم منتشر شده ·