دنیا میایستد
به چشم های من نگاه میکنی
و تمامِ دنيا مى ايستد،
-تمامِ دنيا به جز باران مى ايستد-
آن شكارچی که میرود دنبال آهویی، يك لحظه می ماند میانه ی راه
راننده ی خسته ی اتوبوسی سرپیچ میپرد از خواب!
زورگیری چاقویش را در جیبِ كت قبلی اش جا میگذارد..
ثانیه شماری زندانی محکوم به اعدامی با بخشیدن زنی متوقف ميشود
و دل مادری برای طپیدن قلب دخترش در سینه ی دیگری رضایت میدهد
کمی آن طرف تر، زنی جلوی آینه به زیبایی چشم های خودش ایمان می آورد
پسرکی که از جلوی ساختمان نیمه کاره ای رد میشود، دو قدم جلو میافتد از افتادنِ آجر،
-آن لحظه چقدر غلط های دنیا گرفته میشود!- کارمند خسته ای بعدِ مدت ها به دلش میافتد از تلفن اداره شماره ی مادرش را بگیرد
و عشق پشتِ پنجره ی یخ زده ی غرور یک لحظه دست های زخمی اش را نشان میدهد.. به چشم هایم نگاه میکنی و کنار ساحل کسی صدای کمک میشنود
و مدیر کارخانه ای در احوالپرسی از نگهبان حواس پرتش شک میکند به لحن غمگین "مشکلی نیست"
ما به چشم های هم نگاه می کنیم..
انگار اين لحظه، این نگاه همه ی مأموریت ماست در جهان
تمامِ کاریست که از دست های ما دوتا برای دنیا بر می آید.. !