در خوابها
همیشه در خواب ها می دانم
هم قدم با تو
چقدر راه برای رفتن هست
چه جاهایی برای دیدن
و نفس کشیدن در هوایی که عطر تو را دارد
اتفاقیست که دوست دارم طولانی تر باشد
درخواب هایم هوشیارم از چرخش زمین
و میدانم
ماه در آسمان دو نفر که به چشمهای هم خیره اند
و موضوع بهتری برای حرف زدن ندارند
با چه سرعتی حرکت می کند!
بعضی لحظه ها اما انگار برای جا شدن در خاطرات آدم زیادی بزرگند
هر روز صبح شبیه کسی که تمام شب را به مستی گذرانده
با ناباوری در اتاقی که حجم تنهایی اش را نمیشناسم
و روی دیوارهایش پر است از فهرست بایدهایی که نمیدانم به چه کار می آیند
گوشه ای از دنیا که نمیدانم کجای زندگی هستم
بی آنکه فرصتی باشد آفتاب به پهنای صورتم دست بکشد
بیدار میشوم
و حقیقت صبحانه ایست
که بعضی روزها میان شتاب و ترس جاماندن از اتوبوس
خوردنش را فراموش میکنم